• صفحه نخست
  • آرشیو مطالب
  • نسخه موبایل
  • تماس با من

آنیم و آنیما و نی نی موس


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یک روز یک زن بنام صبا

نظرات: 2

موبایلم داره زنگ میزنه. زنگ ساعتش. چقدر دلم میخواست بتونم یه ذره دیگه مثلا 10 دقیقه بیشتر بخوابم. به زور خودم رو بلند می کنم. با خودم فکر می کنم که  

1. اگه من بیدار نشم همه خواب می مونیم و این یعنی احساس مسئولیت (1). 

 

دست و صورتم رو میشورم و وضو میگیرم. وسایل نی نی موس رو جمع می کنم. یه ظرف غذا، یه ظرف ماست، یه ظرف صبحانه، یه ظرف شیر و یه ظرف آبمیوه. که همه رو از شب قبل آماده می کنم و صبح فقط میذارم توی کیفش. بعد ظرف غذای پرهام رو میذارم با یه ظرف ماست و یه نصفه نون باگت و یه ظرف پنیر و مربا واسه صبحانه اش (البته صبحانه رو همیشه نمی ذارم). با خودم فکر می کنم که  

2.  اگه من ظرف غذاها رو حاضر نکنم چی میشه ؟ و این یعنی احساس مسئولیت (2) 

 

میرم ضد آفتاب میزنم و مثل هر روز یه ذره آرایش می کنم و پرهام رو صدا می کنم. از اونجاییکه بیدار شدنش چند مرحله ایه میام اتاق و شلوارم رو می پوشم و دوباره صداش می کنم و باز میام و مانتوم رو می پوشم و  دوباره صداش می کنم، دوباره میام اتاق و در حالیکه دارم مقنعه ام رو می پوشم پرهام در حال بیدار شدنه. ظرف چند دقیقه حاضر میشه و نی نی موس رو بغل می کنم و راه می افتیم به سمت مهد کودک و بعد به سمت کار.  

 

ظهر میرم دنبال نی نی موس و استرس اینکه اگه 10 دقیقه بخوام بیشتر بمونم اذیتم می کنه. با وجود اینکه مهدشون شبانه روزیه و هیچ وقت از این لحاظ مشکلی پیش نمیاد. ولی با خودم فکر می کنم که 

3. اگه دیر برسم وضعیت بچه ام چی میشه و چقدر منتظر می مونه و این یعنی احساس مسئولیت (3) 

 

میریم خونه و تا ناهار حاضر بشه نی نی موس رو میبرم دستشویی. و بعد ناهار میخوریم و معمولا حدودای 4 - 4:30 میخوابیم با هر دردسری که باشه. دوست دارم عصرها زودتر از نی نی موس بیدار بشم تا یه چند دقیقه ایی رو تنها باشم و یه چایی بخورم و تلویزیون نگاه کنم که معمولا اتفاق نمیفته.  معمولا اون موقع پرهام رسیده و خوابیده.

 

به فکر غذای فردا می افتم. شروع می کنم به آشپزی در حالیکه نی نی موس رو باید ببرم دستشویی و یه عصرونه ایی براش درست کنم و بچه ام از بس کم بودم باهاش این ساعتها رو دوست داره باهام بازی کنیم که من معمولا دارم به این فکر می کنم که  

4. اگه من غذای فردا رو درست نکنم چی میشه و این یعنی احساس مسئولیت (4) 

 

غذای فردا رو حاضر می کنم و ظرفهای ظهر رو میشورم یا میذارم توی ظرفشویی. یه زمان کوتاهی فراهم میشه تا یه چایی بخورم و  دوباره ظرفهایی که بعد از آشپزی کردن جمع شدن میشورم. با خودم میگم که  

۵. اگه من این چهار یا پنج بار ظرف شستن در روز رو انجام ندم چی میشه و این یعنی احساس مسئولیت (5) 

  

توی این فاصله پرهام رو بیدار می کنم تا سریال عشق و جزا رو ببینیم. و چای رو هم حاضر میذارم و بعضی وقتها هم خود پرهام چای رو آماده میکنه ولی معمولا ترجیح میده چای باشه و بعد اگه سرد باشه بذاره مایکروویو گرمش کنه. 

غذاها آماده میشن و باید بکشم داخل ظرف. یه ظرف غذای نی نی موس با قاشق کوچولوش، یه ظرف ماست براش میکشم . شیر و آبمیوه اش هم حاضر می کنم و میذارم توی یخچال. 

غذای پرهام رو میکشم و میذارم خنک بشه و توی قسمت بالاییش ماست یا ترشی میذارم.  

غذا رو میذارم داخل یخچال و درحالیکه فکر می کنم همه کارها تموم شده یهو ظرف صبحونه نی نی موس رو می بینم و یادم میاد که هیچی براش نذاشتم. یه تخم مرغ میذارم داخل کتری کوچیکی که واسه آب پز کردن دارم. توی این فاصله یه تیکه نون و یه دونه مربا (مربای تک نفری) میذارم داخل ظرفش. آب جوش میاد و گاز رو کم می کنم و تایمر مایکروویو رو روی 7 دقیقه تنظیم میکنم. کتابم رو میذارم جلوم تا یه کم مطالعه کنم که صدای تایم در میاد و باز میرم آشپزخونه تا تخم مرغ رو پوست بکنم و بذارم واسه صبحونه اش. 

با خودم فکر می کنم که  اگه یهو از این دنیا برم چقدر برای پرهام سخت میشه . آخه اصلا درگیر روزمرگی های من نیست. هر وقت هم که می نالم میگه خوب بگو من چکار کنم. ظرفها رو بذار من بشورم. ترجیح میدم خودم از نظر فیزیکی خسته بشم تا اینکه چند بار از کسی بخوام کاری رو انجام بده.  

 

بازم فکر می کنم.  

6. اگه من نباشم چی میشه؟ کی اینکارا رو میکنه؟ و این یعنی احساس مسئولیت (6) 

 

به پرهام نگاه میکنم. با خیال راحت از خواب بیدار شده. یه جورایی خوشحال میشه اگه وقتی از خواب بیدار میشه چایی براش ببرم تا همونجا جلوی تلویزیون بخوره. یه بالش گذاشته و لم داده به مبل و داره تلویزیون نگاه می کنه. راحت کانال عوض می کنه. هر از گاهی هم به کانالهایی که من دوست دارم سرکی می کشه و زود ازشون رد میشه. نی نی موس هم یه خورده گیر میده و باهم مشغول بازی میشن.  

با خودم فکر می کنم خدا چقدر در حق ما زنها ظلم کرده با این جریان زندگی اجتماعی. یه روز پیش نمیاد که اونجوری که باید برای خودت وقت داشته باشی.  

از یه طرف دیگه میگم خدایا شکرت. از اینکه پرهام و نی نی موس هستن تا واسه شون کار کنم. زندگی ام بدون اونا هیچه. 

 

نمازم رو میخونم و بعد به فکر شام نی نی موس می افتم. شامش رو یا توی این فاصله حاضر کردم، یا از ناهار فرداست یا یه چیزی توی فریزر داشتم واس اش. شامش رو بهش میدم. الان چند وقتیه که بیشتر خودم از پس غذا دادن بهش بر میام. مگر اینکه واقعا سرم شلوغ باشه، بسپارم به پرهام.  

به خودم میگم این رویه رو عوض کن. یه جوری شده که نی نی موس توی مهدکودک خیلی کم غذا میخوره و انگار به خودم عادت کرده. هرچند تلاشم بر این بوده که اینطوری نشه. من که مادرشم حس می کنم که اگه الان این قاشق غذا رو نمیخوره یعنی اینکه دلش میخواد این تیکه کارتونش تموم بشه بعد بخوردش نه اینکه یعنی دیگه گرسنه اش نیست.

با خودم میگم  

7. اگه من نباشم کی به این بچه اونجوری میرسه؟ و این یعنی احساس مسئولیت (7) 

 

در حین شام خوردن دارم به دور و برم نگاه می کنم و بنظرم میرسه که خونه کثیفه. روی میز تلویزیون  یه کم خاک نشسته، با خودم میگم 

8. این خونه رو کی باید تمیز کنه اگه من نباشم؟ و این یعنی احساس مسئولیت (8) 

  

نی نی موس که بعد از خوردن شامش حسابی سر حال شده، شروع می کنه به خالی کردن سبد لباسهای کثیف. این شده یکی از بازیهاش. به لباسها نگاه می کنم . چند تا از لباسهای نی نی موس که خیلی خوشکلن همه شون کثیفن. دوست دارم زود شسته بشن تا تنش کنم.

 9. این لباسا باید شسته بشن و این یعنی احساس مسئولیت (9) 

 

 

شام میخوریم و سری آخر ظرفها (معمولا سری چهارم میشه) رو میشورم .  تصور اینکه این ظرفها رو اگه نشورم تا صبح بو می گیرن اذیتم می کنه ولی بعضی وقتها بیخیال میشم و میذارم واسه فردا.

 

مسواک میزنم و  مسواک نی نی موس رو هم میزنم واسه اش. از دیدن بعضی از دندوناش که به این زودی خراب شدن حالم گرفته میشه و خودم رو سرزنش میکنم واسه اینکه چرا زودتر براش اقدام نکردم. 

10. و این یعنی احساس مسئولیت واسه نظافت بچه (10)

 

اسباب بازیهای نی نی موس رو با کمک خودش جمع میکنم. میرم اتاق که لباس راحتی بپوشم و مواجه میشم با اتاقی که معمولا منفجر شده از  اسباب بازی (بعضی وقتها بیخیال میشم ولی بیشتر وقتها جمع میکنم)  

11. فکر اینکه صبح درحالیکه خواب آلودی پات بره روی یه اسباب بازی و تا مرز افتادن پیش بری اذیتم می کنه و این یعنی احساس مسئولیت (11) 

 

لباسم رو عوض می کنم و توی آینه به خودم یه نگاهی می کنم. چقدر چهره ام توی این چند وقته رنجور شده و ... 

 

و یهو یه چیزی محکم میخوره پشت سرم و صدای نی نی موس میاد که ایناهاش مامانی اینجاست. همراه با اشاره میگه: میخوای دهن؟ (منظورش رژ لبه: هر وقت رژ میزنم باید برای اونم بزنم که البته بصورت گول زنکی براش میزنم و کلا هم فعلها رو اینجوری میگه. مثلا نمی گم اینو میخوام میگه میخوای؟ یه جوری انگار از خودش سوال می کنه) می خوای ابرو؟ (منظورش مداد ابروه که من معمولا همیشه مداد میکشم ، اینوهم یه کم براش میکشم)

 

با شادی تمام برمیگردم و بغلش می کنم و لپاش رو می بوسم و ازش میخوام که منو ببوسه و حتما بگه به به چه بوس خوشمزه ای !!  خدایا شکرت چقدر این بچه عزیزه، چقدر نرمه وقتی بغلش می کنی. کلا هرکی نی نی موس رو بغل می کنه میگه که چه بغل خور ملسی داره. و توی بغل اصلا سفت و خشک نیست.

 

تمام خستگی از تنم در میره و خدا رو شکر میکنم.

 

بالاخره میخوابیم. و یه روز دیگه و شروع مسئولیتهای دیگه.  


چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 11:51 AM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب

صبا خانم: برنده ۱۰ میلیونی

نظرات: 3

دوستی میگفت: اگه الان ۱۰ میلیون بهت بدن و ازت بخوان خرجشون کنی بدون اینکه نگران پس دادنش باشی، باهاش چیکار می کنی؟  

 

تصور همچین  ایده ایی  سرحالم کرد. 

 

۱. در گام اول یه ۳-۴ تومنش رو میدیم قسط عقب افتاده و خیالمون راحت میشه.  

۲. با ۵۰۰ تومنش یه سری مواد ضروری میخرم واسه دو تا آسایشگاه سالمندان که مدتیه فکرم رو مشغول کرده.  

۳. دو و نیم  میلیون هم که باید به خونواده ام پس بدم  

۴.  یه یک تومنش رو هم میدم به فاطمه (خرمشهر) (بدون شرح)   

۵. یه کرم پودر کریستین دیور میگیرم که خیلی وقته دوست دارم داشته باشمش (حدودای ۱۲۰ تومنه فکر کنم)   

۶. یه سری کرم لیفتینگ (احتمالا مارک لیراک) میخوام که اینا حدودا ۳۰۰ تومنی میشه فکر کنم. 

۷. یه عینک آفتابی سایه روشن واسه خودم و یه عینک طبی فوق العاده واسه پرهام !!!  

۸. یه دو ست  کامل مانتوی بیرونی و مانتوی اداری . اینکه میگم ست واسه اینه که علیرغم اینکه اهل تجملات نیستم ولی دوست دارم ظاهرم حتما ست باشه از نظر رنگ (یا رنگ همخوان یا رنگ متضاد) و معمولا اگه مانتویی خریده باشم تا کفش و مقنعه (یا روسری  و شالش) اش ست نشه اصلا نمی پوشم.  

۹. یه سری خرت و پرت و پوشاکی که الان بنظرم غیر ضروری اند واسه همه مون میگیرم  

۱۰. یه شام فوق العاده توی رستوران گردان امپراطور که بیچاره با این همه امکانات قیمتاش نسبتا مناسبن. و یه باری که رفتیم واقعا خاطره انگیز شد و تازه نی نی موس هم کلی توجه کرد. منظره اش توی شب فوق العاده است. یعنی یه حس خوبی داد بهم که یادم نمیره. اون شبی که ما رفتیم خیلی خلوت بود. نمی دونم همیشه اینجوریه؟ 

  

۱۱. فکر کنم دیگه تهش چیزی نموند. 

 

خیلی دوست دارم زودتر قسطامون تموم بشه تا یه خورده حقوقامون ماهانه آزاد بشه 

   

==================================================== 

 

از کساییکه اینجا رو میخونن میخوام توی قسمت نظرات بنویسن اگه اونا ۱۰ میلیون تومن گیرشون بیاد باهاش چیکار می کنن؟ نظراتتون رو با اسم خودتون به همین قسمت اضافه می کنم.  

 

================================================== 

بعدا نوشتم: 

 

خوب راستش جواب دوستان جالب بود 

 

اینجا میذارمشون 

 

آهو جون نوشته: 

من هیچوقت  پول قلنبه رو خرج نمیکنممیزارمش بانک 5 ساله ماهی 150 میگیرم!بعد هر ماه یکی از چیزهایی که لازممه میخرم!مثلا یه ماه لوازم آرایشی !یه ماه کرمهایی برای پوست!یه ماه مانتو و....
 

 

لیلی جون مامان یونا خان نوشته 

 

راستش من فکرکنم ریز ریز خرجش نمیکنم یه مقدارش رو میبخشم که خدا راضی باشه و بقیه اش رو یه ماشین میگیرم که با پسری خوش بگذرونیم و اقای همسر بنده خدا رو بی ماشین نکنیم (یعنی 2 تا ماشین داشته باشیم) 

 

پرهامم نوشته: 

 

همه قسط های وام ها رو تسویه میکنم تا دیگه قسط نداشته باشم بعدش هر چی حقوق گرفتم باهاش خرید کنم چیزایی که نوشتی و لازم هست . ;-)


شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 09:11 AM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب

چگونه با حدود 30000 تومن جشن تولد سه نفره بگیریم: تولد پرهام

نظرات: 5

سلام 

 

2/2 تولد پرهام  بود یه جشن کوچولو و خودمونی. صبح رفتم خرید کردم و ظهر هم وقتی با نی نی موس رسیدیم  خونه یه تزیین ساده کردیم البته یه کیک کوچولو هم گرفتم و گل و کادو . ولی با توجه به اینکه هنوز حقوق فروردین رو نداده بودن یه کادو کوچولو تونستم بگیرم. کل هزینه ها شامل:

1.  یه کیک کوچولو که البته موقع جشن فقط نصفش خورده شد. همراه با شمع 8800 

2. یه شاخه گل رز با  این شاخه ها که کنارشن واسه پر شدن گلدون 3500  

3. یه مجسمه چوبی خیلی جالب با تزیین و اینا 9000 

4. وسایل تزیین جشن 3500

 

البته طبعا مدتی بود که میخواستم واسه اش گوشی بگیرم ولی با توجه به موجودی حساب و فولوس نو موجود بودن مجبور شدم خرید گوشی رو به وقت دیگه ای موکول کنم. 

اینجا یه دونه از عکساشو میذارم . با توجه به اینکه شمع رو اشتباه خریده بودم و بجای 37، 36 خریده بودم، مجبور شدم یه 1 بذارم کنارش تا درست بشه که عدد جالبی در اومد. ولی کیکه اینقدر کوچیک بود که همه اش شمع اش داشت میفتاد.

 

 

 

ایناهاش از نمای نزدیک ببینید 

 

 

 

چند روز پیش داشتم توی دانشگاه پیاده میرفتم که پیاده رویم تا دانشگاه چمران طول کشید (من خودم دانشگاه علوم پزشکی ام) تونستم عکس جالبی بگیرم 

 

عکس نخلهای آناناسی- دانشگاه شهید چمران اهواز 

 

 

 

دیروز که رفته بودم دندونپزشکی توی کوچه بغلش یه ماشینی رو دیدم که رینگهای فوق العاده ایی داشت. من تا حالا همچین طرحی ندیده بودم و مسلما اگه یه وقت بخوایم رینگهای ماشین رو عوض کنیم یکی از گزینه ها خواهد بود. البته معلوم نیست واسه ماشین ما که سفید هست هم به همین شیکی نما پیدا کنه. 

 

 رینگ مارک AMG مشکی و نقره ایی، بسیار بسیار شیک 

 

ازش عکس گرفتم شما هم ببینید 

 


یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 09:12 AM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب

4/2/91

نظرات: 0

لیست کارام رو مرور می کنم 

۱. (اتاقم) بانک ملت- حواله اینترنتی ۶۰ تومن + قسط ۱۰ میلیون 

۲. بانک ملی- جریمه + پول فاطمه 

۳. بانک ملت- قسط مسکن  

۴. پست- بسته محسن 

 ۵. دندانپزشکی 

 

باخودم گفتم کلا ۱ ساعتی کار دارم. بعد میشینم مقاله ایی که تازه تموم کرده بودم رو ویرایش می کنم و میفرستم برای مجله.  بعدشم میرم سراغ بقیه کار ترجمه کتابم. کلی هم ذوق کردم که امروز از اون روزهای مفید میشه.

 

اول صبح سریع رفتم بانک ملی. اولین خودپرداز رفتم تا پول بگیرم واسه جریمه. از اونجاییکه بعد از حک شدن بعضی کارتها رمز کارتم رو عوض کرده بودم قاطی کرده بودم و دوبار رمز رو اشتباه زدم. خوشبختانه کارتم رو نخورد ولی مسدود کرد. 

 

راه افتادم رفتم بانک ملت و مشکل رو حل کردم. قسط رو دادم و پول هم گرفتم. 

  

برگشتم بانک ملی جریمه و پول فاطمه رو واریز کردم. 

 

راه افتادم برم پست. تابلوی پست رو که دیدم خوشحال شدم که بالاخره یافتمش  با سختی تمام جای پارک اونم کلی بالاتر پیدا کردم. وقتی اومدم می بینم قفله و یه کاغذ زده که آدرسمون تغییر کرده. در حالیکه هیچ کدوم از تابلوهاشون رو نبرده بودن. یه خورده به خودم مسلط شدم و راه افتادم. پس از دور زدن و آدرس دادنهای عوضی، یه نفر آدرس درست رو بهم میگه و میرسم دفتر پست.  آدرس داداشم رو یادم رفته بود بردارم. دوبار زنگ زدم جواب نداد. زنگ زدم زنداداشم و آدرس رو گرفتم. خانمه پاکت اندازه اش پیدا نمی کنه و بهم پس میده. با رضایت خودم قرار میشه که همون کارتون رو بسته بنده کنه. پبسته رو باز می کنه تا داخلش یونولیت بذاره. و دوباره می بنده .پس از کلی علافی آخر سر که آدرس رو نوشتم روش خانمه دو دستی میزنه تو سر خودش که کابل برق وسیله رو یادم رفته بذارم توش. با کلی معذرت خواهی قرار میشه رسید رو بده و من برم تا بعدا خودش بسته بندی کنه. امیدوارم به خیر و خوشی بگذره. 

 

از اونجاییکه میخواستم برم دندونپزشکی صبحونه نخورده بودم. ساعت ۱۰ شده بود و دلم ضعف کرده بود. یه آبمیوه میخورم و راه میفتم دندونپزشکی. قرار بود پانسمان دندونم رو عوض کنم که دکتر نظر عوض میشه و با توجه به کنسل شدن وقت مریض قبلی اش میگه برات پرش می کنم یه دفعه . خوشحال میشم . حدودای ساعت ۱۱ بود که رسیدم دانشگاه. ساعت ۱۲ جلسه داشتم. و تا ۱:۴۵ طول کشید.  جالبه که همیشه جلساتمون حداکثر ۱ ساعت میشد.

 

این جوری  میشه که تصوراتتون کلا نقش بر آب میشه و یه چند تا کار که کلا ۱ ساعت هم براشون زیاده تمام روز رو میگیره.

 

عصر هم نی نی موس رو بردم خانه بازی دردونه که اونم علافی های خودش رو داشت ولی می ارزید. دیگه حس توصیف این قضیه رو ندارم.  

 

شما همون اولیا رو داشته باشین برای توصیف وضعیت من در روز گذشته کافیه.


سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 1:23 PM | توسط: صبا و پرهام | چاپ مطلب
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • >>


آرشیو

  • » اردیبهشت 1384 (20)
  • » خرداد 1384 (27)
  • » تیر 1384 (23)
  • » مرداد 1384 (32)
  • » شهریور 1384 (17)
  • » مهر 1384 (14)
  • » آبان 1384 (16)
  • » آذر 1384 (11)
  • » دی 1384 (11)
  • » بهمن 1384 (14)
  • » اسفند 1384 (9)
  • » فروردین 1385 (6)
  • » اردیبهشت 1385 (8)
  • » خرداد 1385 (9)
  • » تیر 1385 (6)
  • » مرداد 1385 (4)
  • » مهر 1385 (1)
  • » آذر 1385 (1)
  • » بهمن 1385 (1)
  • » فروردین 1386 (1)
  • » اردیبهشت 1386 (8)
  • » خرداد 1386 (4)
  • » تیر 1386 (2)
  • » شهریور 1386 (7)
  • » مهر 1386 (5)
  • » آبان 1386 (5)
  • » آذر 1386 (4)
  • » دی 1386 (2)
  • » بهمن 1386 (8)
  • » اسفند 1386 (5)
  • » فروردین 1387 (1)
  • » اردیبهشت 1387 (4)
  • » خرداد 1387 (6)
  • » تیر 1387 (5)
  • » مرداد 1387 (1)
  • » شهریور 1387 (5)
  • » مهر 1387 (5)
  • » آبان 1387 (6)
  • » آذر 1387 (4)
  • » دی 1387 (2)
  • » بهمن 1387 (2)
  • » اسفند 1387 (3)
  • » فروردین 1388 (1)
  • » اردیبهشت 1388 (5)
  • » خرداد 1388 (4)
  • » تیر 1388 (3)
  • » شهریور 1388 (1)
  • » مهر 1388 (2)
  • » دی 1388 (3)
  • » فروردین 1389 (1)
  • » اردیبهشت 1389 (3)
  • » خرداد 1389 (2)
  • » تیر 1389 (1)
  • » شهریور 1389 (2)
  • » مهر 1389 (2)
  • » آذر 1389 (1)
  • » دی 1389 (2)
  • » بهمن 1389 (3)
  • » اسفند 1389 (2)
  • » خرداد 1390 (2)
  • » تیر 1390 (3)
  • » مرداد 1390 (3)
  • » شهریور 1390 (2)
  • » مهر 1390 (4)
  • » دی 1390 (2)
  • » بهمن 1390 (3)
  • » فروردین 1391 (1)
  • » اردیبهشت 1391 (4)

لینک های روزانه

  • » زهرا اچ بی
  • » مطبخ شیما
  • » مطبخ رویا
  • » صمیم و همسرش
  • آرشیو لینکهای روزانه

لینک ها

  • » گیلاس
  • » آرین کوچولو
  • » آشیانی از حـریر
  • » آست: فوق العاده
  • » آرزوی آرزوها: رضوان
  • » روزهای یاسین کوچولو (عکس)
  • » یادداشتهای دختر دستفروش مترو
  • » بهارسایت-مجله اینترنتی آشپزی
  • » آشیانه عشق عسل: حس خوب
  • » مامان تینا: آشپزی شخصی
  • » فرشته های کوچولو: اهواز
  • » آشپزی رنگین
  • » یک محمد
  • » مامان یونا
  • » آهو جون: تبریز

آخرین ارسالها

  • » یک روز یک زن بنام صبا
  • » صبا خانم: برنده ۱۰ میلیونی
  • » چگونه با حدود 30000 تومن جشن تولد سه نفره بگیریم: تولد پرهام
  • » 4/2/91
  • » 29/1/1391
  • » تولد صبا 19/11/1390
  • » گلشیفته فراهانی عامل سرافکندگی پدرش
  • » شیراز تاریخی
  • » 21/10/1390
  • » 6/10/90
  • لیست کامل عناوین یادداشتها

لوگو

آنیم و آنیما و نی نی موس

آمار

  • » بازدیدکنندگان: 312055
درباره
مهرماه ۱۳۸۲ بود که در آزمون کارشناسی ارشد اهواز قبول شدم. بعد از یک سال و خورده‌ای که از درسم گذشته بود، در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شدم. اونجا بود که با پرهام جونم که از تهران بعنوان مهندس برنامه نویس به شرکت اومده بود، آشنا شدم.
۲۹ شهریور ماه ۱۳۸۴-روز نیمه شعبان- عقد کردیم و ۲۴ مرداد ماه ۱۳۸۵ عروسی گرفتیم و رفتیم کلبه خودمون.  ما یک زوج جوانیم و آرزوهای زیادی برای زندگی مشترکمون داریم.
» مشاهده کامل شناسنامه
» تماس با مدیر
موضوعات
 خاطرات (0)    هویجوری (1)