این اینترنت اکسپلورر من خراب شده. دارم با فایر فاکس می نویسم. که اینجا امکان تغییر فونت و رنگ و گذاشتن عکس وجود نداره.
-----------------------------------------------------------
ما رفته بودیم یزد
جاتون خالی خیلی خوش گذشت
یه جوری برنامه ریزی کرده بودیم که برای تولد حضرت علی اونجا باشیم. منم از یک هفته قبلش داشتم برنامه ریزی میکردم که برای پرهام کادو بگیرم.
ولی مشکلاتش زیاد بود. تصمیم داشتم یه گوشی براش بگیرم. زنگ زدم باداداشم مشورت کردم و قرار شد یه nokia N73 Music Edition بگیرم.
http://www.gsm.ir/a411showpicreal.asp?phoneid=1140&picid=47365
http://www.gsm.ir/a411showpicreal.asp?phoneid=1140&picid=47375
از اونجاییکه نمیخواستم پرهام بفهمه بهش گفتم چون الان هنوز حقوق نگرفتیم وقتی از یزد برگشتیم برات کادو میگیرم. اونم گفت باشه.
ولی از اونجاییکه قرار بود پول رو همراهم ببرم توی مسافرت و آقا پرهام هم خبر نداشته باشه، تصمیم گرفتم بریزم به حساب داداشم. که اون هم خودش کلی مکافات داشت که حالا بگذریم ازش.
دلم داشت میترکید از بس که حرف برای گفتن داشتم ولی نمی تونستم به پرهام بگم.
صبح پنجشنبه راه افتادیم رفتیم شیراز. عصر که رسیدیم رفتیم خونه دوستم. و شب خیلی خوش گذشت.
فردا صبحش رفتیم یه گشتی توی شهر زدیم. حافظیه و باغ ارم که البته تکراری بید ولی همیشه قشنگ بید.
صبح روز شنبه راه افتادیم به سمت یزد.
عصری که رسیدم به پرهام میگم تازه حس می کنم چقدر دلم براشون تنگ شده بود.
بگذریم که این چند روزه با چه حس و حالی گذشت تا شب عید شد. زنداداش کوچیکم گفت امشب گوشی رو بهش نده تا فکر کنه واقعا هیچی براش نگرفتی.
از اونجاییکه شب عید ما خونه دوستم دعوت بودیم همین کار رو کردم. دوست داشتم دو تایی باشیم وقتی گوشی رو بهش می دم.
یه شب قبل از عید که همه خونه مامانم اینا جمع بودیم یه لحظه یواشکی به داداش بزرگم گفتم که برای پرهام گوشی گرفتم. آخه گوشی خودش هم همین مدله ولی چون یه خورده کارکرده و از صفری افتاده یهو زد به سرش و گفت که به پرهام میگم
منم مثل دیوونه ها پریدم رو سرش و دهنشو گرفتم. بعد به پرهام میگه: میخوام گوشیمو بفروشم بهت.
پرهام هم که ازهمه جا بیخبر بود گفت چند ؟
داداشم هم یه قیمتی الکی گفت. بعدش هم به من اشاره کرد که گوشی نو پرهام رو بده به من تا خبر نداره و گوشی من رو بده بهش.
من رو بگین روده بر شده بودم از خنده.
آخه داداشم به قول دوستان اسطوره ایه توی خونواده از بس که جوکه و کارهای خنده دار می کنه.
روز عید شد.
اون روز خونه دادش کوچیکه مهمون بودیم. صبحش اولی رفتیم خونه خواهرم برای تبریک عید. توی راه گفتم یه سر اول بریم خونه داداشم. یه کاری دارم. بعد بریم خونه خواهرم. چون گوشی هنوز خونه داداشم بود.
خلاصه توی اون فاصله رفتم گوشی رو گذاشتم توی کیفم .
توی راه خونه خواهرم یه جایی زیر سایه درختی به پرهام گفتم یه دقیقه اینجا وایسا کار دارم. بعد یهو گوشی رو از توی کیفم در آوردم و بهش گفتم روزت مبارک عزیز.
قیافه پرهام دیدنی بود. تا چند دقیقه همینطور نگام میکرد.
بعد یهو گفت گوشی محسن رو گرفتی؟ !!!
منم گفتم نه خیر این صفره مال خود خودته
یهو وسط خیابون( البته توی ماشین) بغلم کرد و بوس. بعد هم اولین عکس رو از خودم گرفت.
بعدش شروع کردم به تخلیه حرفهام و تعریف کردم که از کی من داشتم برات برنامه می ریختم.
آخه قبل از اینکه بخوام انتخاب کنم مدل گوشی رو، بهش گفتم چون همکارم گوشیش ضربه خورده و شیشه اش شکسته میخواد یه گوشی نو بخره.
بنظرت چه مدلی بخره؟
.
روزت بازهم مبروک گلم.
.
راست دیشب یه سوتی دادم اساسی
داشتم لباس می شستم
دست آخر اومد ماشین رو آب بزنم. دیدم تکه تکه ها کاغذ اومد رو آب.
حدس بزنین چی بود؟
کارت بیمه شخص ثالث ماشین.
پرهام عصبانی شده بود و فرک (فکر) کنم هنوز هم باهام قهره.
دیییییییییییییییییی
/
تابستون رو گفتن اجبارا باید مرخصی بگیریم. من هم برنامه ام رو پر کردم. یه روز باشگاه یه روز استخر. کارهای مربوط به درسهای ترم بعدم هم هست. فکر نکنم از این یک ماه مرخصی چیزی بفهمم.
/
!!!
کیییییییییه؟



