- » اردیبهشت 1384 (20)
- » خرداد 1384 (27)
- » تیر 1384 (23)
- » مرداد 1384 (32)
- » شهریور 1384 (17)
- » مهر 1384 (14)
- » آبان 1384 (16)
- » آذر 1384 (11)
- » دی 1384 (11)
- » بهمن 1384 (14)
- » اسفند 1384 (9)
- » فروردین 1385 (6)
- » اردیبهشت 1385 (8)
- » خرداد 1385 (9)
- » تیر 1385 (6)
- » مرداد 1385 (4)
- » مهر 1385 (1)
- » آذر 1385 (1)
- » بهمن 1385 (1)
- » فروردین 1386 (1)
- » اردیبهشت 1386 (8)
- » خرداد 1386 (4)
- » تیر 1386 (2)
- » شهریور 1386 (7)
- » مهر 1386 (5)
- » آبان 1386 (5)
- » آذر 1386 (4)
- » دی 1386 (2)
- » بهمن 1386 (8)
- » اسفند 1386 (5)
- » فروردین 1387 (1)
- » اردیبهشت 1387 (4)
- » خرداد 1387 (6)
- » تیر 1387 (5)
- » مرداد 1387 (1)
- » شهریور 1387 (5)
- » مهر 1387 (5)
- » آبان 1387 (6)
- » آذر 1387 (4)
- » دی 1387 (2)
- » بهمن 1387 (2)
- » اسفند 1387 (3)
- » فروردین 1388 (1)
- » اردیبهشت 1388 (5)
- » خرداد 1388 (4)
- » تیر 1388 (3)
- » شهریور 1388 (1)
- » مهر 1388 (2)
- » دی 1388 (3)
- » فروردین 1389 (1)
- » اردیبهشت 1389 (3)
- » خرداد 1389 (2)
- » تیر 1389 (1)
- » شهریور 1389 (2)
- » مهر 1389 (2)
- » آذر 1389 (1)
- » دی 1389 (2)
- » بهمن 1389 (3)
- » اسفند 1389 (2)
- » خرداد 1390 (2)
- » تیر 1390 (3)
- » مرداد 1390 (3)
- » شهریور 1390 (2)
- » مهر 1390 (4)
- » دی 1390 (2)
21/10/1390
این روزها روزهای نسبتا پرباریه. درگی خوندنم حسابی. حتی بعضی روزها اصلا کامپیوتر اتاقم رو روشن نمی کنم. اداره است دیگه. هر لحظه آدم وسوسه میشه به کامپیوتری که در فاصله ۲۰ سانتی ات نشسته یه سری بزنی.
تلاش می کنم. که بجای دکترای شرایط خاص، خودم قبول بشم.
این چند وقته خیلی از ظهرها وقتی نی نی موس رو از مهد کودک بر میدارم باهم میریم پارک/ حتی یه روز ناهارمون رو هم همونجا خوردیم. یه زیرانداز که خدارو شکر همیشه توی ماشین هست.
ولی امروز هوا ابریه. نمی دونم میشه رفت یا نه.
بچه ام داره بزرگ میشه و میزان ارتباط اجتماعی اش بیشتر شده.
از این بابت خیلی خوشحالم
خیلی از دستوراتی که فکرشو نمی کردم،متوجه میشه.
بالش بذار زیر پات و کنترل رو از روی اوپن بیار.
وقتی دارم لباساشو عوض می کنم عاشق تن بدون لباسشم. تن بچه خیلی لطیفه. همینجوری بوش می کنم و می بوسمش. و نی نی موس خیلی از این کار لذت می بره.
من برم که تایم استراحت تموم شد.
6/10/90
چهارشنبه یعنی همون روزی که شبش شب یلدا بود مهد کودک نی نی موس جشن داشتن. شب قبلش رفتیم بازار و یه ست لباس خیلی خوشکل براش گرفتیم که شامل یه شلوار جین قهوه ای و یه پیرهن کلاه دار و یه کت کتون کرم قهوه ایی بود. گفته بودن که صبح بچه ها با لباسی که میخوان عکس بگیرن بیان و حتما بیدار باشن. نی نی موس خوش خواب رو که هر کاری کردیم بیدار نشد. از اونجاییکه بعد از بیدار شدن از خواب حتما باید میرفت دستشویی نمی تونستم لباساشو عضو کنم. لباساش رو براش گذاشتم. تا ساعت ۹:۳۰ که زنگ زدم گفت هر کاری کردیم بیدار نشده. البته عکاس هم هنوز کارش رو شروع نکرده. یک ساعت بعد زنگ زد که با گریه زاری بیدارش کردیم و ازش عکس گرفتیم. خوشحال شدم. از طرفی گفته بودن که غذا براش نذارین ما توی جشنمون هم صبحونه می دیم به بچه ها هم ناهار. برای همین من روز قبلش فرصت داشتم تا با حوصله توی بازار بگردم و استرس غذا نداشته باشم.
صبح رفتم یه ست زیتون خوری خیلی شیک گرفتم واسه مربی اش، یه کادویی با شمع و تزیینات هم گرفتم واسه مدیر داخلی شون، یه جا خودکاری برنارد هم گرفتم واسه پرهام که البته به یکی دیگه از مربیهای مهد رسید نهایتا.
ظهر که از مهد گرفتمش خوشحال بود. از اونجاییکه واسه شب یلدا میخواستم کیک خامه ای درست کنم دربدر ساعت ۲:۳۰ ظهر دنبال شیرینی فروشی بودم که ازش خامه بگیرم. خامه رو با ترفندی گرفتم و به سرعت جت برگشتم خونه تا تدارکات ببینم. از طرفی عصرش باشگاه هم میخواستم برم. ظهر سریع کیک نسکافه رو درست کردم و بساط آش رشته رو هم روبراه کردم و بعد رفتم باشگاه.
از باشگاه که برگشتم کیک حسابی خنک شده بود و با خامه اینا تزیینش کردم. دیگه از لحاظ کیک مخصوصا کیک نسکافه حسابی با تجربه شدم و معمولا کیکام خوب در میاد.
با یه دست سیرداغ پیاز داغ آش درست می کردم
با یه دست میوه می شستم مخصوصا خرمالوهای تپلی که صبحش گرفته بودم
با یه دست آجیل روبرای می کردم
با یه دست چایی و اینا..
با یه دست و پا هم بادکنکایی که گرفته بودم رو البته با همکاری پرهام باد کردیم.
خیلی خوش گذشت البته یه سر به بازار دست فروشها هم زدیم که روحیه مون عوض شد.
===============
نی نی موس دیگه داره هر دو زبان رو بخوبی یاد میگیره
به بابایی اش میگه بابی
به منم که هیچی نمی گه یعنی این بچه ۲ سال و ۳ ماهشه یه بار هم نگفته مامان یا چیزی شبیه به اون
شکلهای مربع، مستطیل، مثلث، بیضی، هشت ضلعی، ماه، ستاره، لوزی، دایره و ... رو همه به انگلیسی بلده ولی هنوز فارسی شون رو بلد نیست
رنگهای قرمز- نارنجی-صورتی-بنفش-آبی-سبز-مشکی-زرد رو هم به انگلیسی و هم به فارسی بلده
اعداد و حروف رو هم بلده به انگلیسی و کلمات رو می تونه هجی کنه. خیلی هم به این کار علاقه داره. یعنی هر جایی نوشته انگلیسی می بینه سریع میره و می خونه. حتی روی لباساش.
چند روز پیش مربی اش می گه که خدمه داشته جارو می کشیده که یاسین رفته نوشته های روی جاروبرقی رو میخونده و از اونجا بوده که فهمیدن به قول خودشون زبان بلده.
===============
بی مقدمه
خداحافظی
همه این روزها- 10-7/90
1. دیروز عصر حدودای ساعت 5:30 بود که با بوسه پرهام ازخواب بیدار شدم. سریع پاشدم که حاضر بشم برم باشگاه، سریع رفتم اتاق لباس پوشیدم و اومدم توی آشپزخونه تا ظرف آب رو بردارم که دیدم پرهام یه دسته گل خیلی ناز خریده واسم. دلم شاد میشه و با انرژی مضاعف میرسم باشگاه. ولی در اوج غافلگیری دیدم سالن پره و وسطای کلاسم هست. یهو مسئول باشگاه که با چهره متعجب من روبرو شده بود خیلی آروم و محترمانه گفت که کلاس ساعتش تغییر کرده و شده 5:30. خوشبختانه دیروز من زودتر رفته بودم. (چون ساعت خونه از ساعت باشگاه جلوتره) یه خورده حالم گرفته شد ولی رفتم سر کلاس. و بعد از کلاس بود که فهمیدم خیلیها نمی دونستن ساعتش عوض شده.
2. نی نی موس خیلی تغییر کرده این روزها. هرچی رو می بینه میگه این چیه؟
الهی دور نفسات عزیزم
و وقتی بهش میگی دوباره تکرار نمی کنه.
از a تا z رو کامل بلده. همه رو تند تند میگه. و کلا وقتی داره بازی می کنه یا داره الفبا رو با خودش میگه یا اعداد رو می شماره. از 1 تا 10 رو کامل بلده و یهو می پره شونزده تا بیست انگلیسی. از فارسی هم 1 تا 6 رو بلده.
کفش رو میگه کوش
چشم چشم دو ابرو رو هم بلد شده.
3. چند وقت پیش با پرهام رفته بودن بیرون که دست بر قضا نی نی موس یهو میره توی ماشین و در رو قفل می کنه. خدا میدونه تا به من زنگ زدن و رفتم و بچه اومد بیرون چقدر گریه کرده بود که وقتی بغلش کردم پر بغض بود و چسبیده بود بهم. اینقدر استرس بهش وارد شده بود که خودشو خیس کرده بود. از بدشانسی همون روز بازی استقلال- پیروزی بود و کیانپارس رو بسته بودن و همه آژانسها ماشیناشون رفته بودن نتونسته بودن برگردن. و منم مونده بودم دم خونه تا یکی شون بهم ماشین بده. خلاصه ماشین جور شد و وقتی من با سوئیچ یدک رسیدم هم پرهام و هم نی نی موس به آخر حد تحملشون رسیده بودن.
4. چند روز پیش پرهام در حالیکه نی نی موس بغلش بود خواست در کولر رو باز کنه تا فیلتراشو تمیز کنه. یهو یه عقرب سیاه بزرگ از داخل کولر افتاد روی مبل و صدای جیغ من بلند شد. ولی خدا رو شکر به خیر گذشت. و سریع عقرب رو کشتیم. پرهام می گفت همیشه من در کولر رو از سمت راستش باز می کردم چون راحتتره ولی اینبار چون بچه بغلم بود از سمت چپ باز کردم و قسمت بود که اون شب به خیر و خوشی بگذره.
۶/۷/۱۳۹۰
می شینم کنار پسر کوچولوم که داره با علاقه زیاد به کارتون مورد علاقه اش پوکویو نگاه می کنه. دلم میگیره و اشکام سرازیر میشه. پسرکم نگاه می کنه و من خوشحال از اینکه توی این سنش از گریه من ناراحت نمی شه و گریه رو فقط گریه صدادار می دونه. یعنی اگه دستاتو بذاری جلوی صورتت و صدای گریه در بیاری. نمی دونه که این اشکهای آروم و بی صدا گریه تر از گریه اند.
این روزها زود به زود دلتنگ میشم
و زودتر از اون اشکام سرازیر می شه.
دوست دارم خداجونی
و از همینجا می بوسمت

