پارسال وقتی داشتیم از عزاداری روز عاشورا بر میگشتیم دم در خونه یه آقایی وایستاده بود که هر سال موقع اربعین برامون نذری چلومرغ میآورد. پرهام داشت ماشین رو میبرد تو که من یهو هوس مرغ کردم و به پرهام گفتم وایییییییی پرهامی این آقا مرغیه است. من دلم از اون مرغهایی که با آلو میپزن میخواد. چرا اربعین نمیشه؟ پرهام هم یهو گفت: انشالله سال دیگه این موقع توی خونه خودمون باشیم و یه بچه تپلی هم داشته باشیم اونوقت خودمون نذری مرغ میدیم. من با تعجب شدید نگاش کردم و گفتم: بچه؟؟؟؟؟؟ مگه اینکه همین الان باردار باشم !!! و اینو با لحنی که مطمئن بودم هنوز باردار نیستم گفتم. پرهام هم گفت: خدا رو چه دیدی؟
(جالبه که اون روز حدودا 10 روز از بارداریم میگذشته و ما نمیدونستیم. )
و ما امسال همون روز با بچه مون که سه ماه و نیم از عمرش میگذشت توی خونه خودمون که خیلی هم ازحد تصورمون بالاتر بود شکر گویانیم.
ساعت 7 صبح روز جمعه نی نی موس منو برای خوردن می می بیدار می کنه و بعد از اون آروم از کنارش پا میشم و مرغهایی که چند روز پیش برای نذری امروز آماده کرده بودم رو از فریزر بیرون میارم تا یخهاشون آب بشن. دوباره میخوابم و ساعت 9:30 از خواب بیدار میشم و میرم توی آشپزخونه. بوی عطر گل مریمی که روز قبلش پرهام برام گرفته با یه نسیم ملایم بهم میرسه و یه نفس عمیق میکشم. خدایا چه حس خوبی !!
یه ردیف از مرغها رو ته قابلمه ای که از شب قبل آماده کرده بودم میچینم و روش پیاز و سیر و فلفل دلمه و رنده پوست پرتقال و نمک و فلفل سیاه میریزم. ردیف دوم مرغها رو هم میچینم و به همین شکل روش مواد میذارم و قابلمه رو روشن میکنم. به همین صورت قابلمه بعدی رو هم آماده میکنم، برنجها رو می خیسونم و نمک میزنم و میرم تا بساط صبحونه رو حاضر کنم. قبلش نی نی موس و باباش هم بیدار شدن و دارن بازی می کنن. بعد از صبحونه یه سر به مرغها میزنم. همه گوشتشون سفید شدن و بوی بدشون با بوی مواد قاطی شده. زرچوبه رو توی روغن سرخ می کنم و روی هر دو تا قابلمه میریزم. (برای اینکه مرغها له نشن نمیشد زرچوبه خام ریخت روشون.). و چند دقیقه بعد از آب تصفیه شده روشون میریزم تا روی تمام مرغها پوشونده بشه. بوی عالی رنده پوست پرتقال تازه بلند شده و بهم اطمینان میده که مرغها خوب از آب درمیان.
توی این فاصله تا آب مرغ جوش بیاد نی نی موس رو که جسارتا گلاب به روتون پی پی کرده رو میبرم دستشویی و با آب گرم و صابون میشورمش و پوشکش می کنم. برمیگردم. رب گوجه و ادویه کاری و غوره غوره رو به مرغها میزنم و میذارم تا خوب جا بیفته. پرهام نظرش اینه که غوره غوره که من بهش میگم دودوره رو نزنم شاید کسی دوست نداشته باشه و من حیفم میاد که بقیه مزه غوره غوره توی مرغ رو حس نکنن و بنابراین بهش میزنم.
آب برنج رو میزارم . باز دو تا قابلمه است. توی یه قابلمه 6 پیمانه برنجی که میخوام زعفرونی شون کنم میریزم و زعفرون رو میریزم توی آبش. اینجوری خیلی بهتر در میاد تا اینکه موقع دم کشیدن زعفرون بریزی. برنجها خیلی خوب قد میکشن و صافشون می کنم. و دم میدم. توی این فاصله اون قابلمه بزرگتره که برنجهای سفید توشون هستن و هنوز جوش نیومدن رو چک می کنم. و بعد موقع دم دادن برنجها رو دو قسمت می کنم. خلاصه اینکه 3 تا قابلمه برنج میشه. دو تا سفید و یکی زرد. موقع کشیدنشون هم مرغ رو میذاشتم و دو سوم ظرف رو سفید و یک سوم رو زرد میکشیدم.
توی مجتمعی که ما زندگی می کنیم 15 واحد هست که چند تا شون نبودن و البته بعضی از واحدها هم هنوز فروش نرفته. چند تا ظرف هم واسه دوستامون نگه می دارم. خلاصه پرهام در یک اقدام انتهاری همه رو میرسونه و ظرفهای دوستامون رو هم میبره توی ماشین تا بهشون بده. خدا میدونه حس خوبی که توی صورت پرهام میدیدم خستگی رو از تنم در میاورد. باوجودیکه دوتا از انگشتها با بخار برنج سوخته بود و شدیدا درد داشت ولی اصلا یادم نبود.
این اولین نذری بعد از شروع زندگی مشترکمون بود و علاوه بر اون اولین نذری ای بود که خودم تنهایی میپختم. مامانم بنده خدا روز قبلش همه اش میگفت دلهره دارم. تو با بچه شیرخوار میخوای چیکار کنی؟ ولی خدا رو شکر خیلی خوب شد.
وقتی پرهام رفت غذاها رو ببره نشستم پشت میز ناهار خوری و به چهارگوشه خونه مون، پسر کوچیکمون که خواب بود، نور آفتابی که از پشت پردهای حریر نباتی رنگ خونه ( که آسترشون رو هر روز کنار میزنم تا پارک روبروی خونه رو ببینم) روی فرشها تابیده بود نگاه کردم و خدا رو شکر کردم که تونستم بخوبی از عهده اش بر بیام.
خدایا
فقط خودت میدونی چقدر دوستت دارم
فقط تو شاهدی که ساعتی نیست که شکرت نکنم حتی توی خوابم وقتی یهو بیدار میشم تا نی نی موس رو نگاه کنم و مواظبش باشم همیشه میگم شکرت. حتی روزها دستهای کوچیک نی نی موس رو به سمتت میگیرم و با زبون بچه گونه شکرت می کنیم. ما بنده های شکرگذارتیم و تو گفتی که شکر نعمت نعمتت افزون کند. این حس خوب رو ازمون نگیر
خدایا
خودت شاهدی این چند وقته بخاطر اینکه من توی مرخصی زایمانم و حقوقم منظم نیست و تازه کم هم شده یه خورده وضعیت مالیمون تحت کنترله و باید مواظب خرجهامون باشیم، ولی شکرت از اینکه روزی این چند تا ظرف نذری رو هم بدون کوچیکترین دغدغه ای برامون جور کردی. ازت میخوام کمک کنی سال دیگه این نذری رو بیشتر کنیم به نیت اینکه همه مون سالم باشیم و نی نی موس هم با پای خودش توی عزاداری امام حسین شرکت کنه و با باباش بین سینه زنها سینه بزنن.
خدایا
پرهامم دنیای منه و نی نی موس میوه دلم
هردوشون رو برام نگه دار و اگه خدای نکرده ناخوشی هست برای من برسون و دنیام و میوه دلم رو همیشه سالم و شاد نگه دار
  نوشته شده در ساعت
