Lilypie Expecting a baby Ticker

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
۶۰. اولین نذری

پارسال وقتی داشتیم از عزاداری روز عاشورا بر میگشتیم دم در خونه یه آقایی وایستاده بود که هر سال موقع اربعین برامون نذری چلومرغ میآورد. پرهام داشت ماشین رو میبرد تو که من یهو هوس مرغ کردم و به پرهام گفتم وایییییییی پرهامی این آقا مرغیه است. من دلم از اون مرغهایی که با آلو میپزن میخواد. چرا اربعین نمیشه؟ پرهام هم یهو گفت: انشالله سال دیگه این موقع توی خونه خودمون باشیم و یه بچه تپلی هم داشته باشیم اونوقت خودمون نذری مرغ میدیم. من با تعجب شدید نگاش کردم و گفتم: بچه؟؟؟؟؟؟ مگه اینکه همین الان باردار باشم !!! و اینو با لحنی که مطمئن بودم هنوز باردار نیستم گفتم. پرهام هم گفت: خدا رو چه دیدی؟

(جالبه که اون روز حدودا 10 روز از بارداریم میگذشته و ما نمیدونستیم. )

و ما امسال همون روز با بچه مون که سه ماه و نیم از عمرش میگذشت توی خونه خودمون که خیلی هم ازحد تصورمون بالاتر بود شکر گویانیم.

ساعت 7 صبح روز جمعه نی نی موس منو برای خوردن می می بیدار می کنه و بعد از اون آروم از کنارش پا میشم و مرغهایی که چند روز پیش برای نذری امروز آماده کرده بودم رو از فریزر بیرون میارم تا یخهاشون آب بشن. دوباره میخوابم و ساعت 9:30 از خواب بیدار میشم و میرم توی آشپزخونه.  بوی عطر گل مریمی که روز قبلش پرهام برام گرفته با یه نسیم ملایم بهم میرسه و یه نفس عمیق میکشم. خدایا چه حس خوبی !!

یه ردیف از مرغها رو ته قابلمه ای که از شب قبل آماده کرده بودم میچینم و روش پیاز و سیر و فلفل دلمه و رنده پوست پرتقال و نمک و فلفل سیاه میریزم. ردیف دوم مرغها رو هم میچینم و به همین شکل روش مواد میذارم و قابلمه رو روشن میکنم. به همین صورت قابلمه بعدی رو هم آماده میکنم، برنجها رو می خیسونم و نمک میزنم و میرم تا بساط صبحونه رو حاضر کنم. قبلش نی نی موس و باباش هم بیدار شدن و دارن بازی می کنن. بعد از صبحونه یه سر به مرغها میزنم. همه گوشتشون سفید شدن و بوی بدشون با بوی مواد قاطی شده. زرچوبه رو توی روغن سرخ می کنم و روی هر دو تا قابلمه میریزم. (برای اینکه مرغها له نشن نمیشد زرچوبه خام ریخت روشون.). و چند دقیقه بعد از آب تصفیه شده روشون میریزم تا روی تمام مرغها پوشونده بشه. بوی عالی رنده پوست پرتقال تازه بلند شده  و بهم اطمینان میده که مرغها خوب از آب درمیان.

توی این فاصله تا آب مرغ جوش بیاد نی نی موس رو که جسارتا گلاب به روتون پی پی کرده رو میبرم دستشویی و با آب گرم و صابون میشورمش و پوشکش می کنم. برمیگردم. رب گوجه و ادویه کاری و غوره غوره رو به مرغها میزنم و میذارم تا خوب جا بیفته. پرهام نظرش اینه که غوره غوره که من بهش میگم دودوره رو نزنم شاید کسی دوست نداشته باشه و من حیفم میاد که بقیه مزه غوره غوره توی مرغ رو حس نکنن و بنابراین بهش میزنم.

آب برنج رو میزارم . باز دو تا قابلمه است. توی یه قابلمه 6 پیمانه برنجی که میخوام زعفرونی شون کنم میریزم و زعفرون رو میریزم توی آبش. اینجوری خیلی بهتر در میاد تا اینکه موقع دم کشیدن زعفرون بریزی. برنجها خیلی خوب قد میکشن و صافشون می کنم. و دم میدم. توی این فاصله اون قابلمه بزرگتره که برنجهای سفید توشون هستن و هنوز جوش نیومدن رو چک می کنم. و بعد موقع دم دادن برنجها رو دو قسمت می کنم. خلاصه اینکه 3 تا قابلمه برنج میشه. دو تا سفید و یکی زرد. موقع کشیدنشون هم مرغ رو میذاشتم و دو سوم ظرف رو سفید و یک سوم رو زرد میکشیدم.

توی مجتمعی که ما زندگی می کنیم 15 واحد هست که چند تا شون نبودن و البته بعضی از واحدها هم هنوز فروش نرفته. چند تا ظرف هم واسه دوستامون نگه می دارم. خلاصه پرهام در یک اقدام انتهاری همه رو میرسونه و ظرفهای دوستامون رو هم میبره توی ماشین تا بهشون بده. خدا میدونه حس خوبی که توی صورت پرهام میدیدم خستگی رو از تنم در میاورد. باوجودیکه دوتا از انگشتها با بخار برنج سوخته بود و شدیدا درد داشت ولی اصلا یادم نبود.

این اولین نذری بعد از شروع زندگی مشترکمون بود و علاوه بر اون اولین نذری ای بود که خودم تنهایی میپختم. مامانم بنده خدا روز قبلش همه اش میگفت دلهره دارم. تو با بچه شیرخوار میخوای چیکار کنی؟ ولی خدا رو شکر خیلی خوب شد.

وقتی پرهام رفت غذاها رو ببره نشستم پشت میز ناهار خوری و به چهارگوشه خونه مون، پسر کوچیکمون که خواب بود، نور آفتابی که از پشت پردهای حریر نباتی رنگ خونه ( که آسترشون رو هر روز کنار میزنم تا پارک روبروی خونه رو ببینم) روی فرشها تابیده بود نگاه کردم و خدا رو شکر کردم که تونستم بخوبی از عهده اش بر بیام.

خدایا

فقط خودت میدونی چقدر دوستت دارم

فقط تو شاهدی که ساعتی نیست که شکرت نکنم حتی توی خوابم وقتی یهو بیدار میشم تا نی نی موس رو نگاه کنم و مواظبش باشم همیشه میگم شکرت. حتی روزها دستهای کوچیک نی نی موس رو به سمتت میگیرم و با زبون بچه گونه شکرت می کنیم. ما بنده های شکرگذارتیم و تو گفتی که شکر نعمت نعمتت افزون کند. این حس خوب رو ازمون نگیر

خدایا

خودت شاهدی این چند وقته بخاطر اینکه من توی مرخصی زایمانم و حقوقم منظم نیست و تازه کم هم شده یه خورده وضعیت مالیمون تحت کنترله و باید مواظب خرجهامون باشیم، ولی شکرت از اینکه روزی این چند تا ظرف نذری رو هم بدون کوچیکترین دغدغه ای برامون جور کردی. ازت میخوام کمک کنی سال دیگه این نذری رو بیشتر کنیم به نیت اینکه همه مون سالم باشیم و نی نی موس هم با پای خودش توی عزاداری امام حسین شرکت کنه و با باباش بین سینه زنها سینه بزنن.

خدایا

پرهامم دنیای منه و نی نی موس میوه دلم

هردوشون رو برام نگه دار و اگه خدای نکرده ناخوشی هست برای من برسون و دنیام و میوه دلم رو همیشه سالم و شاد نگه دار

1.      در حالیکه نی نی موس روبروم روی زمین خوابیده و داره دست و پا میزنه مدام سرم رو میارم پایین روی شکمش و بلند میگم: آقا کوچیک   . . .  گل کوچیکم . . . . پسر مامان . . .  پسر بلا . . .  پسر طلا . . .  کوچیکترین . . . . و اونم با صدای بلند میخنده و دستهاش رو دوتایی باهم میکنه توی دهنش. و وقتی سرم میاد روی شکمش  موهامو میگیره. سرم رو که میارم بالا میبینم یه عالمه از موهام لای انگشتهای کوچیکش مونده و کنده شده. تکرار این اتفاق باعث شد هفته پیش یه سر برم پیش دکتر پوست و دارو بگیرم. به همین دلیل موهامو هم کوتاه کردم.

2.      این روزها حس آرامش میکنم. هرچند خیلی وقتها از تنهاییمون دلم میگیره ولی قطعا هر تصمیمی یه سری عوارضی هم داره. فقط دلم میخواد که نی نی موس تنها نمونه و به همین دلیل و به خیر قدمش ما روابطمون با دوستها و همکاران بیشتر شده. من جمله خانواده شایان. اتفاقا بابای شایان که علاقه شدیدی به عکس گرفتن داره و البته تو این زمینه مهارت خاصی هم داره عکسهای خیلی خیلی خوشکلی از نی نی موس گرفته. و برای اولین بار من و نی نی موس باهم عکس گرفتیم. این اینترنتی که الان دارم طرح خاص ایرانسل هست که 50 مگا رو خریدیم 4000 تومن و البته این مقدار رو باید حتما توی یک ماه استفاده کنید. با این نت نمی تونم عکسها رو آپلود کنم. سرفرصت عکسهاش رو میذارم.

3.      دلم یه مسافرت میخواد. از مسافرت قسمت هتلش رو خیلی دوست دارم.

4.      چند وقت پیش توی بارون داشتیم میرفتیم بیرون که من میخواستم یه خورده اسفناج بگیرم و فریز کنم. داشتم همینطوری فکر می کردم که اگه خدای نکرده تصادف کنیم من خودمو میگیرم یا نی نی موس رو. یهو دو تا دختر دبستانی دوییدن جلوی ماشین و توی اون بارون پرهام مجبور شد ترمز شدیدی بگیره. توی اون لحظه نی نی موس رو محکم گرفتم و البته چون دوتا دست بیشتر نداریم دیگه دستی برای نگه داشتن خودم نموند و با سر رفتم توی شیشه جلوی ماشین. چیزیم نشد ولی برای چند لحظه فقط سکوت کردم. دخترا جیغ کوتاهی کشیدن و رفتن. ولی من موندم و جواب سوالم. واقعا حس مادر بودن توی ناخودآگاه یه زن نفوذ میکنه به حدی که حتی واکنشهای ناخودآگاهت هم سعی در دفاع از بچه ات دارن. پرهام هی نیگام میرد و سوال میکرد که خوبی؟ و من هم مشکلی نداشتم.

خدایا حس خوب مادر بودن رو هیچ وقت ازم نگیر.

خدایا دوست دارم خیلی زیاد در حد تیم ملی !!!

نمی دونم چندم

1.      سلام

2.      واقعا دلم برای اینجا تنگ شده بود. نت نداشتم.

3.      نی نی موس هفته دیگه 4 ماهش رو تموم میکنه و من موندم و غصه واکسن 4 ماهگی اش. صمییییییییییییییییییم حرفم رو درک می کنه

4.      با یه پرستار خونگی صحبت کردم تا نی نی موس رو از الان بعضی وقتها ببرم پیشش تا عادت کنه. البته خودمم باهاش میرم. تا راه بیفته.

5.      برنامه روزانه مون تقریبا ثابت شده: صبحها بین ساعت 9:30 تا 10:30 از خواب پا می شیم. نی نی موس رو میذارم توی کریرش تا برنام کودک نگاه کنه و خودمم صبحونه میخورم. یه ورزش مختصری میکنم و بعد با نی نی موس آهنگ میذاریم و میرقصیم. تقریبا 2 ساعتی بیداره و بعد نیم ساعتی میخوابه. همین روال هست تا ساعت حدودا 3. اونوقت میشه خواب بعد از ظهر و حدودا 2 ساعت میخوابه. شبها هم همینطور 2 ساعت بیدار و نیم ساعت خواب. آخر شب هم حدودای 1 تا 2 شب میخوابه تا صبح.  البته بینش بیدار میشه شیر می خوره و بعضی وقتها هم نق میزنه ولی طبق صبحت دکتر باهاش بازی نمیکنم. چون میگفت اگه باهاش بازی کنی به این نتیجه میرسه که خیلی حال میده شبها بیدار بشه. بنابراین خیلی (البته نه خیلی) جدی میذارمش توی گهواره و یه خورده تابش میدم. وقتی رفت تو نشئه خواب آروم برش میدارم و میذارم خواب عمیقش رو توی بغل خودم باشه. بعد هم میزارمش پیش خودم و لالاخرخر.

6.      5 شنبه گذشته همکارام اومدن و خیلی زحمت کشیدن. کلی حال و هوام عوض شد و از حس اسیر شدن در جزیره بیرون اومدم. یه ربع سکه و یه جعبه گنده شیرینی هم برام آوردن. با توجه به اینکه شبها همه اش یه خوردنی شیرین میخوام این جعبه شیرینی رو با یه ماشین کامیون هم عوض نمیکنم.

7.      نی نی موس بیدار شد. من رفتم

خاطرات گذشته - قسمت 2

وقتی بهوش اومدم اولین چیزی که گفتم این بود که خدایا شکرت، تموم شد. کنارم یه خانمی بود که بیحسی اسپاینال شده بود. لبخند آرومی زد و گفت: اولی که بهوش اومدی گفتی:

یا ابوالفضل          من بهوش  اومدم                اگه کاری داری برو

دوتایی زدیم زیر خنده. ولی خنده ای که فقط لبامون میخندید. از شدت درد نمی شد بخندی. شدیدا خوابم میومد ولی نمی خوابیدم تا زودتر ببرنم بخش. پرستار ریکاوری اومد و با قسم ازش پرسیدم که بچه ام خوبه؟ و اون اطمینان داد که سالمه. چند دقیقه بعد رفتم بخش. و بعد از تعویض لباس و ماساژ شدیدا دردناک شکم، مامان و پرهام اومدن پیشم. مامانم منو بوسید و یه دستبندی که برام گرفته بود رو دستم کرد. پرهام هم منو بوسید و یه سرویس طلا که برام گرفته بود رو بهم داد.

بعد از چند دقیقه پرستار کودکان اومد و یه بچه تپلی کوچولو بغلش بود. محو تماشای این کوچولو بودیم. پرستار که دید من همینطور بهت زده ام گفت نمی خوای بهش شیر بدی؟ منم خندیدم. و بهترین لحظه و شیرینترین لحظه زندگیم شکل گرفت. نگاه پرهام توی اون لحظه یادم نمیره. پسرکم دقیقا عین باباش بود. یعنی باورتون نمیشه یه نقطه برای شباهت به من جا نذاشته بود. تک تک سلولاش شبیه به پرهام بود. پرستار گفت: این بچه خارجی ماست.

الان وقتی یادم میاد، نفس توی سینه ام  حبس میشه. خدایا شکرت.

فرداش مرخص شدم و با مشکلات فراوان رسیدم خونه. تا مدتها که مشکل بلند شدن از تخت و نشستن رو داشتم، خیلی اذیت بودم. چون نمی تونستم بچه رو بعد از شیرخوردن بلند کنم.

حقیقتش تصمیم داشتم با جزییات زیاد بنویسم. ولی خیلی نوشته بودم و بطرز بسیار ناشیانه ای پرید.

الان پسرکم که به اسم مستعار قندک ازش اسم می برم، 20 روزشه و خدا رو شکر بجز مشکل زردی اش، مشکل خاصی نداره. البته اذیت که میکنه ولی دوست ندارم اینجا ناله و زاری راه بندازم.

تا مدتها در شوک بودم. با خودم عهد کردم یه زندگی جدید رو شروع کنم. مدام به پرهام هم میگم. 

متاسفانه اخلاقم خیلی تند و عصبی شده. رفتارم با مامانم مخصوصا خیلی تند شده. این مدت همه اش داره زحمت میکشه، از کارهای خونه گرفته تا تمیز کردن و حموم کردن بچه، ولی من انگار نه انگار. فردا داره میره. البته بابام هم چند روزیه که اومده وفردا دارن باهم برمیگردن.

یه زندگی تازه شکل گرفته و من هنوز در حال پذیرشم. از طرف دیگه نگران کار و یه سری کارهای عقب افتاده ام هستم که باید سعی کنم تا قندک میخوابه کارهام رو روبراه کنم.

از همه دوستایی که منو حمایت کردن و برام دعا کردن تشکر می کنم. مخصوصا صمیم.

============================================================

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>